درباره وبلاگ

عشق
به دست اوردن
هرانچه خواستي نيست
عشق
هرانچه است
که براي او
از دست ميدهي
***********
سلام به همه ی دوستای گلی
که وبلاگ منو داداشیمو
با حضور سبزشون مزین میکنن
امیدوارم لحظات خوب و خوشی
را در دلکده ما سپری کنید
نظر هم یادتون نره هاااااااا
مرســـــــــــی :-*
در ضمن بچه ها این عکس ِ
داداشیه خوشـــــــــملمه هــــا
قابل توجـــّــــه
دختر خانومای گل
خواهشا مراقب
قلبتون باشید
چون داداشیم هنوز
داره پله های ترقی رو
طی میکنه
و به این زودی ها
قصد ازدواج نداره
با تشکر
دوستدار شما : مهسا :-)
فهرست اصلي
دوستان ما
کلبه ی احساس(آبجی پریسام)
شوالیه های سرخ (آبجی مهشادم)
خدای وبلاگ(داداش رضا)
گریه عشق (مصطفی جون)
سوهان روح دخترا (مهرداد جون)
شیطنت دیوونه ها(حدیث جون و شادی جونم)
مرگ بر عشقی کز او آسودگی آید پدید
قوقولی قوقو (ملودی)
عشق پر در دسر(داداش عنایت)
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است(حمیده جونم)
سالهاي سبز عاشقي(محمد جون)
همیشه عاشق(خاله ریزه جونم)
پرنیا(پرنیا جونم)
قرقاتی(فرانک نازززم)
پونه(پونه جونم)
7 خال روی سینه یا به عبارتی 7 ستاره
و خداوند عشق را آفرید(سپیده جونم)
عشق آمدني است نه آموختني(عماد جون)
تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست(محمد جون)
غروب عشق( جواد جون)
نغمه های تنهایی شقایق(شقایق)
ღ♥ღمعشوقه ی بی خبرღ♥ღ
دوست دارم مجتبی(اکرم جون)
عشق واقعی(اکبر جون)
»-(¯`رسم روزگار´¯)-»
جزیره ی کدهای تقلب(علیرضا جون)
عاشقانه ها(ماندانا جونم)
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند(مرضیه جونم)
حرف دل (مهدی جون)
غروب پاییزی(الهام جونم)
دنیای من پر از عکس و حرف نگفته(وحید جون)
add ghalbami(حامد جون)
دل نوشته ها(یاسر جون)
عشق بی انتها(محسن جون)
M.I.S..... جوانان ام آی اس......(وحید جون)
تقدیم به چشمای نازت(اکبر بد سیگنال)
˙·▪•●ღآخـریـن نـفـسღ●•▪·˙(مهبان جون)
دلکده(رونیکا جونم)
با من غریبگی نکن (زوزه ی باد)
.•**•.ღعشق ، دوستي ، صفا ღ.•**•.(بهامین جون)
کامران و هومن جووووووووووون (نیلوفر جونم)
چکاوک خسته
آشپز کوچولو
دختر ماه(آیدا جونم)
سرود درد(مهرداد و نازنین)
کیشمیش خانوم حرف ها می زند...
ستاره من (نازنین جونم)
منو ره کن از این حس تنهای (بهزاد جون)
دست نوشته های منو داداشیم
طراح قالب
MAHSA & MASUOD
POWERED BY
rasme-sheydaii
بیا حالشو ببر پست جدید کار جدید فقط تو وبلاگ ما
------------------------------------------------------
یه شعر واسه پسرایی که بی خیال دوست دختراشون شدنه
--------------------------------------------------------
تو واسه من عروسکی*عروسکی بی چشمه رو*الهی که دیوار شب*روی سرت بیاد فرد
ببین که مرد آیینه*توی شبت شکسته شد*آخرین پرواز خطم برای تو خجسته شد.
زخمه شبو من چیدم*اما تو رو ندیدم*بگوبگو برای چی*ازخود به تورسیدم*عروسک نازم بودی *چرا شدی بی چشمه رو*بال واسه پروازم بودی*رفتی باکی؟یالله بگوووووووووووو
زخم من دست کم صد دفعه*نمک پاشیدی دم نزدم دیگه بسمه*هرکاری از دستم برمیومد که کردم*قانع نبودی واسه همین برمیگردم*اگه یه روزی یه موقع یه جا رفتی تو فکر فرو*بدون بودی واسم عروسک بی چشمه رو* میخوام بذارم برم چون دیگه نمیکشم*از نگام بخونو نیا جلو چشام*دختر بسه؟ دیگه نمیخوامت*روتو کم کن بی حیا*میخوام بهت بگم دیگه سراغ من نیا*همه میدونن که انگشت نمای شهر شدی*ازت بدم میاد بی آبروی رو سیاه*مثل اشک شدی از چشام افتادی*یادت رفته با اسم من چقدر پوز دادی*تو با من بودی قول دادی کلی بهم*آره گفتی بهم*دوستم داری منم دلو دادم مفتی بهت*برو چشات نبینم*ولی فکر نکن ضعیفن*روی تک تودریغه*تصمیم گرفتم اکیدا*شاید توبخوای بدونی مسعوداین دفعه چه جوری تورو پیچ میده*میدونم از اون روزها هنوز سرت گیج میره
باز تو روزای روشن*خورشیدم تو دیدی*اما تو وقتی رفتی*امیدمو بریدم*هنوز اون قابه عکسو*که با هم بودیمو دارم*هی میگیره سراغت*میگم گم شده یارم*عروسک بی چشمه رو*خوشکل نازم اما دورو*گربه سفت بسه دیگه*این همه نیرنگو دروغ*میخوام بذارمت برم*که حوصله ام سر اومده*دیگه ازت بدم میاد*خوبی بهت نیومده.
زخمه شبو من چیدم*اما تو رو ندیدم*بگوبگو برای چی*ازخود به تورسیدم*عروسک نازم بودی *چرا شدی بی چشمه رو*بال واسه پروازم بودی*رفتی باکی؟یالله بگوووووووووووو
-----------------------------------------------------------------------------------------
بچه ها چطور بود خوب بود.خوشتون اومد امیدوارم خوب باشه که حداقل اون چشای نازتون اذیت نشن؟مرسی از
انتخابتون خیلی به من ومهسا لطف دارید (موفق باشید)
ببین تب عشق چیکار میکنه ای والله
--------------------------------------
ببین دوست دارم تا آخرین لحظه کنارت*میدونم این دروغ محزه که تازه*عاشقت شدم از روز اول بوده*حتی همه کسایی که از من دورن*صدا قلبو میشنون پس اینو بدون*تفاوت دوست داشتنو بهم دادن نشون*تو تو قلب من از اول اصلا بودی*صبح نمیشه شبهایی که از من دوری*اگه روزی دیدی عشقم چشمام تره*دلم دستمال چشات عشقمو بکنه*کاش میشد زودتر عشقتو ببینم*بیایی نزدیک تا من دستتو بگیرم*ببین دوست دارم توی شعر نوشتمت*اگه بگی میری خاطراتت عشمه*بیاعشقم بیا بمون همیشه کنارم*تو وجودم فقط عشق تو که دارم.
بذار اسمتو توشبای تاریکم فریاد بزنم*برم توآسمونواز اون بالا داد بزنم*که هر جا هستی من بدون تو*میمیرم زنده ام به عشق بوی تو
وقتش که بریم یه جای خلوت باهم*میخوام بازم بیایو بکنی خلوت با من*دوست دارم هنوزم مثل اون روز باشی یاکن* مثل روزی که دستاتو مثل دوست دادی به من*دوست داری بگم غرور داری یکم*مثل یه پل عبوری تو حضور داری که من*مثل بقیه بگذرم از قلبتو برم*دیگه باید توهم به فکر عبور باشی گلم*دوتا چشی که واسه دوریت ازتو بود تر*حالا داره میگه بمون پس تو زودتر*بیا از تو دورتر بشم حتی اگه من*نیازش بیشتر میشه این دستا مگه نه*توی دستات که من دیدم همه دنیامو*وقتی با منی انگاربهم دادن همه دنیا رو*گرفتن غم دنیاروازم عشق منی تو*حالا دیگه تازه دارم میفهم عشقو معنیشو
بذار اسمتو توشبای تاریکم فریاد بزنم*برم توآسمونواز اون بالا داد بزنم*که هر جا هستی من بدون تو*میمیرم زنده ام به عشق بوی تو
ببین تو چشام تو اوج عشقو*میخوام بهت نشون بدم اوج حسو*من دوست دارم بذار اینو باز بگم*پلکای ترم با دیدنت باز میشن*آسمون پر ستاره است امشب پس*بیا دستتو بده به من چون عشقت هست*توی وجودم میمیرم واسه نگات*چون دستام گرمی دستاتو میخواد.
اگه دوباره باز بگی تو حرفام*هر وقت میخوای بدی عذاب میخوای بری تو تنها*اگه بگی تو دستات دیگه نیست جای برام*دنیا واسم میشه قفس که نیست جایش هوا*آره نیست جایی دیگه واسه غم توی شبها*ببین همیشه با بودن تو غم بوده تنها*غم جای نداره واسه من عمرا دیگه*آخه سایه تو هست توی شیشه عمرم دیگه.
بذار اسمتو توشبای تاریکم فریاد بزنم*برم توآسمونواز اون بالا داد بزنم*که هر جا هستی من بدون تو*میمیرم زنده ام به عشق بوی تو
---------------------------------------------------------------------------------------
اینم تقدیم به بهترین بازدیدکنندگان وبلاگ ایران
اینم تقدیم میکنم به دخترای با مرام ایران
-----------------------------------------
گل ناز منی مست عطرتو*خواستنیه حتی اخمه توL لبخند بزن شیرینه لبات دنیای دیگست تو عمق چشاتJ
بیا تفاهمی با هم بشیم همسایه*وقتی روز شب میشه میشینم پایه*صحبتای قشنگت از روی ایوون*صدات واضح زنده است نازه ای جون*فاصلمون یه دیواره دیگه راهی نیستش*گرچه این نزدیکی هنوز کافی نیستش*یه باررو دیوارتون بخند من میشنوم*ستاره های آسمونمم بیشترن*همه خوابیدن تو هم بیا لبه پنجره*تنگ شده دلم غم دارم میخوام غم بره*شب مهتابی منو تو ستاره ها*همه جا تاریکه روشن چراغ ماه*
عاشقم دیوونم من میدونم*برای تو میخونم تا جون دارم*عشقه من
از وقتی که شدیم همسایه با هم*به جا خوشحالی غم دیگه داره با من*اهالی خونه شک دارن به من خیلی*چون که پی بردن دارم به تو میلی*این نزدیکی داره میده منو آزار*خراب شه این خونه برم منم زیر آواره*به شرطی این که نباشی توی ساختمان*فوقش میکوبیمش میکنیم آپارتمان
گل ناز منی مست عطرتو*خواستنیه حتی اخمه توL لبخند بزن شیرینه لبات دنیای دیگست تو عمق چشاتJ
مزاحمت ایجاد نکن تو محله*آگهی فوتت چاپه تو مجله*هر کی بیاد دور وره خونه تون*میفرستم منکراتو دم خونشون*طی میکنم با چابکی پله ها رو*میرسم بالا پشتبوم ببین ارتفاع رو*تا میرسم اون بالا قایم میشی موشی*همه جا رو میگردم ولی نیستی کوشی*خدا منو بکش خواستگار اومده باز*جای شعرم خیلی کمه نداره فاز*کی میشه برن بیرون بزنم بشون*ازخدا میخوام نابود بشه نسلشون*به همسایه واجب احترام*واسه رسیدن لازمه احتمام*واسه تحقیق نداریم ما مشکلی*راه دور نرید دختر به این خوشکلی
گل ناز منی مست عطرتو*خواستنیه حتی اخمه توL لبخند بزن شیرینه لبات دنیای دیگست تو عمق چشاتJ
نوشته شده توسط مهسا و مسعود در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 1:6 موضوع | لينک ثابت
ســــــــلام گـــــــــلا.....خوفیــــــــــــــــــن ، خوشیـــــــــــــــــــن
در سلامتیــــــــــــــــــــه کامل به سر میبریــــــــــــــــد؟؟؟ هو؟؟؟
خوب خدا رو شکر... ما هم بد نیستیـــــم ... میگذرونیــــــــــــــم ...
یعنی در واقع گـــــــر میگذرد غمـــــــی نیـست .......
خووووووب برو بچـــــس دیگه چـــه خفــــــــــــلا ؟؟؟
خـــــــوش میذگـــــــــره که ایشــــــــالله؟؟؟
امروز اومدم اگه خـــــــــدا بخـــــــواد ادامه ی داستانمو آپ کنـــــــم
شـــــــــرمـــــــــنده که دیــــــــر اومدمـــــــــــــااااااااا
دیگه دیدم حســـــــابی تو خماریش موندین ... بســـــــه دیگه گناه داریــــــد
فقط قبـلش میخوام یه چیــــــــــزی بهتـــون بگـــــــــــم
توجه *** توجه
((( قابل توجه بعضی هااااااااا که رشته ی مکانیک هستن و خیلی خودشونو میتحویلن
و دم به دقیقه واسه خودشون پپسی باز میکنن
و حسابی از خودشون متشکرن و اشتباها به دلیل انحرافات ذهنی که بعضی از آموزشگاه های غیر استاندارد باعثش هستند
به جز وورد و اکسل و پوور پوینت چیز دیگه ای به بچه های مردم یاد نمیدن که بدونن کامپیوتر همش اینا نیست و خیلی وسیعتر از این حرفــــــــا ست بچه ها هم به دلیل اطلاعات اشتباهی که یه چند تا از خدا بی خبر در اختیارشون گذاشتن رشته ی کامپیوتر و کمتر از مکانیک میدونن و در جواب آبجی شون که بهشون میگه : کامپیوتر دیپلمشم سر کاره به شدت مخالفت میکنن و به کلی منکر این مسئله ی بسیـــــار بسیــــــــار با اهمیت میشن ومیگن هیچم اینجور نیست
و درست وحسابی این رشته ی مهم و با ارزش رو با محصلای مغز متفکرش ( همگی بگید ماشالله )
میکوبن زمـیـــــن
تازهههههههه اون بعضی هااااااااا اسمشونم آقا مسعـــــــــــــــوده ))) پس خانوما و آقایون عزیزی که مثل بنده در رشته ی مقدس کامپیوتر میتحصیلن
واقعا به خودشون افتخار کنن و امیدوار باشن چون جامعه همیـــــشه و همه جـــــــا به استعداد های خارق العاده و وجود با ارزششون نیازمنده
هیچ موقع هم با بالهای گنجشکی که همون بعضی هاااااااااا بهشون میدن بالهای عقابشون رو از دست ندن و زمین نخورن.... 
(( داداشیم که منظورمو میگیره شما چی؟؟؟ دوزاریتون افتـــــاد الااااان؟؟؟ )) 
آقـــــــــــا میدونیــــــد جریان چیـــــــه؟؟؟ بذارید واستـــــــون بتعریـــــفم...
منو این داداش مسعوده نازم که قربونش برم در رشته ی مخدس مکانیک
یا همون روغن کاری و خرابکاری خودرو (حالا هر چی عشقتونه)
میتحصیلن
روزی نیست که اون روز رو بدون کل کل د ر مورد رشته هامون شب کنیم
البته نه همیـــــــــــــشه هاااااااا ... بعضی وقتاااااااااااا
میدونید بچـــه هااااا ... راستش خدایی من اصلا تو فکررفتن به سر کارواین حرفا نبودم یعنی یه جورایی اصلا از کار کردن خوشم نمی یومد که اونم دلایل
قانع کننده ای واسه خودم داشتم.اما یه روز تو یکی از همین کل کلامون
( که خفــــن سرنوشت ساز بوووود)
به داداشیم که میگه رشته ی کامپیوتر آسونه ودخترونه است
واز این رشته الکیاست و بازار کار نداره و یه همچین جک مکاااااااایی 
همچین حرصم و در آورد که گفتــــــــم : اگه من قبل از گرفتن مدرک فوق
سر کار نرم هیچــــــی نیستــــــــــــم 
اصلا دنبالش نبودماااااااااااااا اما واسه اینکه ثابت کنم میتونــــــــــم
( یعنی درحقیقت ایرانی می تواند به خصوص خانوما ی گل که پیشرفت و استعدادشون واقعا قابل تحسینه )
وثابت کنم رشته ی مورد علاقه ام
کاربرد زیاد و مفیدی داره و بازار کارشم حرف ندارهههههه
به پیشنهاد کار یکی از روسای مجرب و کار درست و همه چی تمومه
یه اداره ی کار درست تررررر که از قضای روزگار
پسر خاله ی بنده هستـــــــــــند جواب مثبت دادم 
هوراااااااااااا ..... ایوووووووول مهساااااااااا
میدونستــــــــــم میتونـــــــــی
(حالا چی میشه ما هم یه خورده واسه خودمون پپسی باز کنیـــــــــــم) 
نمی دونم چرااونهمه خوشحال بودما
منی که هیچ موقع از کار کردن
خوشم نمی اومد اصلا نیازی هم نداشتم فقط به قول دیگران واسه سرگرمی
و سابقه کار واسه بعدا عالیه آخه ترم بعد درسم تموم میشه و حسابی تو خونه حوصله ام سر میره در واقع باید بگم دیوونه میشم از بیکاری
البته تصمیم دارم واسه کارشناسی هم بخونمااااااا ....
اما می تونم تا اون موقع یه مدتی برم سر کار تا هم آشنایی بیشتری با محیط اطراف پیدا کنم وهم به قول داداشم خیلی خوبه آدم دستش تو جیب خودش باشه
البته من سر کارهم برم دستم تو جیب بابااااااس
پولای خودم فقــــــــــط واسه پس اندازهههههههههه 
منتها اگه قبض گوشی بذارههههههههه ( یعنی بزرگترین مشکل منو داداشیم ) 
بازم به قول خودش اگه اینجوری پیش بریم باید بعد از ساعت کاریه من دو تایی بریم سر خیابون گل بفروشیم
همون روزی که قرار شد برم واسه آموزش و این حرفا به داداش مسعودم
این خبر خوب و دادم ... جریان کارمو میگم ، دل تو دلم نبود که زودتر بهش بگم![]()
اما داداشیه مهربونم بدیمو نمیخواست کههههههههههه
خیلی هم خوشحال شد و بهم تبریکم گفت
تازههههههه کلی هم بال عقاب بهم دااااااااد ( همون روحیه ) 
الهی قربونش بررررررررررم که همیشه با حرفاش با کاراش با رفتارش
حتی با کل کلاش زندگیمو 180 درجه شایدم 360 درجه شایدم خیلی بیشترررررررر متحول میکنه آخه خیلی خوشحالم که رفتم سر کار
خیــــــلی کارمو دوست دارم هر چند خیلی برام سخت شده
آخه یه پام دانشگاهـــه یه پام اداره مخصوصا الان که دیگه امتحانامم شروع شده
ولـــــــی با این حال کارمو دوست دارم ... خدا کنه زود خسته نشم
آخه به قول دوستم نسیم ، مهسای نازک نارنجی (البته یه نموره اغراق فرمودن) که تا 12 ظهر میخوابید
حالا باید ساعت 7 صبح بیدار شه و در طول روز شاید 2 ساعت کامل وقت استراحت نداشته باشه...راس میِِِِِِــــگه
اولاش فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه واسم ... ولی حالاااااا....
اشکال نداره ... اینجوری بیشتر قدر بابا و مامان رو می دونم
اونجا همکارای گل و عزیزی هم دارم که با هم مثل یه خانواده ایم
راستی این چند روزم یه سرمای درست و حسابی خورده بودم که نگوووووو![]()
صدام شده بود عین صدای جوجه خروووووووس![]()
بازم به اصرار یا بهتره بگم به اجبار داداشیم رفتم دکـــــــتر
که ماشــــــــالله بزنم به تخته خودش یه پا دکیـــههههههههههههه![]()
کلـــــــــــی راهنماییم کرد که چی بخو رو چی نخور
منم بدون هیچ اعتراضی اطاعت امر کردم تا بالاخره صدام خوب شــــــــد
تازههههههه منی که حاضر بودم جون به ازراییل بدم ولی آمپول نزنم
سه تا امپول هم زدددددددددم ![]()
حالام حالم بهتر شده ولی این سرفه ی لهنتــــــــی حالمو گرفتههههههه![]()
آخه دیر رفتم دکتر...بازم خدا خیر بده به مسعـــــود جونـــــــــــم که اگه اون
نمی گفت عمـــــــــرا نمی رفتم
مرســــــــــی از راهنمایی و دلسوزی هـــــــات دکــــی جووووون خودددددم![]()
شاید اگه داداشیم نبود حالا حالاها به فکر کارم نمی افتادم
و همچین تحول بزرگی تو زندگیم پیش نمی اومد
الان چند روزی هستش که شدم کارمند رسمی اون اداره
و تو کارمم حسابی وارد شدم![]()
![]()
البته به لطف آقای سعیدی عزیز که یکی از بهترین همکارام بود
که به دلایلی از کارشون استعفا دادن و من جایگزین ایشون شدم
الانم که دیگه واسه خودم به قول بابایی خانوم مهندسی شدددددددم
همیشه هم میگه مهندس بابااااا مربا بده باباااااا... کلی هم واسم کلاس میذارههههههه
قربونش برم الهیییییییی ...![]()
مامانی هم که بدتر از بابااااااا حالا قربون صدقه نرو کی بروووووو
مامان بزرگ و بابابزرگ نازمم که خیلـــــــــــــی باهاشون جورم هر روز
با کلی دعای خیر بدرقه ام میکنن ...آجی ها رو هم که دیگه نگووووووو
تازه محمدرسول گلــــــم
( داداش عزیزم یعنی در حقیقت عشق پریســـا شیطــــــون خودمــــــون )
هر موقع زنگ می زنه کلی سر به سرم میذاره که : خوب محل کارت و طی کشیدی؟؟؟ مهسا جون آبجی یه چای بردار بیار بخوریم...![]()
منم یه جوابایی بهش میدم دندون شکـــــــــن ![]()
![]()
ولی کسی که بیشتر از همه امیدوارم میکنه و قشنگترین لحظه ها رو برام
می سازه داداش مسعــــــود مهربونمه![]()
که حتی اگه در سخت ترین
شرایط باشم با یه اس ام اسش اینقدر شاد میشم که
هیچ چیزی نمی تونه به این اندازه خوشحالم کنه
داداشــــــــی ممنون که همیشه به فکرمی و واسم نگرانی قربونت برم![]()
خلاصه فهــــلا شدیم سوژه ی فامیـــــل ( یه جورایی میشه گفت عزیز دردونه )
چه شووووووووووووووود
تو دانشگاه هم هنوز پامو از در ورودی نذاشته بودم داخل
که برو بچس ریختن سرررررم
که چیییییییییی؟؟؟ ما شیرینی می خوایـــــــــــــم!!!![]()
اینجا بود که یه جورایی به خودم شک کردم !!! !!!
گفتم نکنه عروس شدم و خبر نداررررررم![]()
گوشام شده بود شبیه علامت سوال؟؟؟که یهو یکیشون که معمولا
آنا سیریش
صداش میکنیم وبه تازگی فهمیدم آبجیه یکی از همکارام هستش فریاد زد : نامرررررررد میری سر کار اصلا به روی خودتم نمیاری دیگههههههههههههه ... ترسیدی پولاتو بکشیم بالااااااااا؟؟؟
ما شیرینی میخوایـــــــــــــــم
گفتم : بابااااااا رفتم سر کااااااار ، اورست و فتح نکردم کههههههه![]()
میبینید ترو خدااا همه دوست و رفیق دارن ما هم داریم ... عنـــده فرهنـــگن![]()
بازم خدا خیر بده به نسیم گلم(رفیق فابریکمه هااااااا) که قربونش برم
همیشه د رلحظات حساس به دادم می رسه
پسرای کلاسم یه جوری نگاه میکردن که انگار با نابغه ی قرن روبرو شدن![]()
البته قبلا هم کمتر از این نبوداااااااااا ولی الان یه مدل دیگه اش بووووود![]()
آخه نه که همشون بیکاره ان بنده خداهااااااا و در طول روز
یا محوطه ی دانشگاه رو متر می کنن یا هر جای دیگه ای که دختر باشه![]()
احتمالا واسه همین به نظرشون شاغل شدن جالب بود
آخه روز قبل یکیشون منو تو محل کارم دید و کلــــــی ذوقیــــد ![]()
بعد از کلی حال و احوال و اراجیف بافی ...در مورد کاری که داشت
سوالاتی پرسید هر چند زیاد از پسرجماعت خوشم نمیاد ![]()
(پسرای خوف به خودشون نگیررررررناااااا منظورم اون بد بداشون بوووووود)
مخصوصا پسرای کلاسمون
ولی راهنمایی های لازم رو بهش کردم
که کارش زود راه بیفته آخه این یکی خیلی مظلومتر از بقیه بود
واسه همین گاهی اوقات جواب سلامشو میدادم ![]()
![]()
حالا هم مثل اینکه گزارشات کامل روبه بقیه داده بود
کار من جوریه که گذر هر کسی به اونجا می افته و
خوب میدونم با بد خواه مدخواها چیکار کنم(شوخی بودااااا)![]()
تازهــــــــــــــــــه چند تا از استـــــادامـــــــونم اومــــــــدن
کلـــی تحویلوندنمـــــــــون
ومنم پیش خودم گفتم زود کارشونو راه بندازم که
از پاس کردن این دو تا درس خیالم راحت شه![]()
خیلی اتفاقای با حال تو محل کارم هم میفته که دوست دارم واستون بتهــــریفم
ولی نمیشه همه رو گفت کهههههههه همینا رو هم بخونید جای شکرش باقیه
نمی دونم چرا با اینکه خدا رو شکر چیزی تو زندگیم کم ندارم
ولی با این حال گاهی اوقات نگرانم
از یه چیزایی ناراحتم که خودمم نمیدونم واسه چیه؟؟؟
چیزایی که بیش از اونی که فکر کنید اعصابمو بهم میریزه
دیوونم میکنه .... از زندگی خسته ام میکنه .... خیلی بده ...خیلــــــــــی
دوستای نازم ترو خدا برام دعا کنید که دیگه این احساسا رو نداشته باشم
آخه دردیه که به هیچکس نمیتونم بگم جز خدای خودم 
خیلی واسم سخته مقالبه کردن باهاش
برام دعا کنیداااااا منم دعا میکنم همتون به هر آرزوی بزرگی که دارید برسید
و همیـــــــشه زندگیتون بر وفق مرادتون بگذره گــــــــلای مـــــــن
خـــــدای مهربونـــــــم بخاطـــــــر همــــــــه چیــــــــز ازت ممنــــــونــــــــــم
بخاطـــــــر همــــــــه ی داده ها و نداده هــــــــات
بخاطــــــــــــر روزهای طـــــــــــلایی تقویــــــم زندگیـــــــــم
خیـــــــــلی خوبــــــی خیـــــــــلی دوســــــت دارررررررررررررررم
و در یک جمله : خدا جوووووووون خیــــــــلی مخلصیـــــــــماااااااااااا
بابا و مامان مهربونمو که فرشته های زندگیه من هستن وبیش از توانشون
واسم زحمت میکشن رو همیشه در پناه خودت صحیح و سالم واسم نگه دار 
امیدورام خدا فرصت جبران زحماتشونو بهم بده ...
خدایا خودت میدونی آجی هام و داداشیمو بیشتر از جونم میخوام
امیدوارم همیشه زیر سایه ی حق خوش و خرم باشن
و به آرزوهای دل قشنگشون هم برسن
خدا خودش میدونه داداش مسعــــودم همـــــه هستــــــی منـــــــه
خدا می دونه که چقدر باعث امیدواریمــــــه
خدا می دونه که چقدر دوسش داررررررررررررررررررررم![]()
دوسش دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم![]()
دوسش دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم![]()
اگه تو یکی ازپستهام از اون ننویسم آپم آپ نمیشهههههههههه![]()
![]()
از خدا میخوام که همیشه هواشو داشته باشه و تنهاش نذاره
هیچ موقع تو پستی و بلندی های زندگی دست داداشیه نازمو رها نکنه
همیشه هم واسم نگهش دارههههههههههه
و همینطور واسه خانواده ی عزیز و دوست داشتنیش
که به اندازه ی خانواده ی خودم دوسشون دارم
خوب بازم زیـــــــــاد حرفیــــــــــدم ... ببشخیــــــــــد
بازم لطف کنید ، سیو کنید و تو یه فرصت مناسب بخونید
مرســـــــــــــــــــــــی ![]()
![]()
![]()
در این مدت من دائما خودم را نکوهش میکردم که چرا با گفتار نسنجیده ام باعث انزوای نازنین شدم...چرخ روزگار چرخید ...کناره گرفتن نازنین از جمع بچه ها ی روستا موضوعی عجیب بود این موضوع حد اقل از اندیشه ی اهالی محله ی خودمان بیرون نمی رفت...ان سالها و حتی این سالها هم میتوان گفت ارتباط نزدیک اهالی یک روستا با هم چیز غیر متعارفی نبود و نیست چون روستاها بالاخص در دو دهه ی قبل هنوز از بافتی خانوادگی برخوردار بودند و اهالی یک روستا مخصوصا اهالی محله ای از یک روستا با هم مثل اعضای یک خانواده رفتار میکردند . دردسرتان ندهم نازنین رفت که رفت و دیگر کسی ندید او در جمع اهالی آفتابی شود...دخترک سرش به کار خودش گرم بود و من هم مثل بقیه میدانستم که او محکم و استوار به درس چسبیده و حتی قصد دیپلم گرفتن هم دارد من دیپلمم را گرفتم و رفتم تربیت معلم . ان ایام مراکز تربیت معلم هم از میان دیپلمه ها امتحان میگرفت و افرادی را به عنوان دانشجوی دبیری جذب میکرد که پس از دو سال آموزش آنها را به عنوان معلم به مدارس می فرستاد بدین ترتیب من قدم در راه معلمی گذاشتم و بدون اینکه برای زندگیم به دختر دیگری به جز نازنین فکر کنم اصلا قید ازدواج را زدم گمان من این بود که نازنین را برای همیشه از دست داده ام و راستش مطمئن بودم تا یاد او را در اندیشه دارم نمی توانم به دختر دیگری فکر کنم اتمام دوره ی من در مرکز تربیت معلم با ورود و قبولی نازنین به این رشته و حرفه همزمان شد .این واقعه مرا بیش از پیش شاد و در عین حال مغموم ساخت چرا که میدیدم او هم همپای من تلاش میکند و می توانیم شریک زندگیه خوبی برای هم باشیم اما افسوس می خوردم که چرا با یک حرف نابجا او را چنان آزرده ام که حتی نمی توانم با او سلام و علیک معمولی دو هم محلی را داشته باشم چرخ روزگار همچنان میچرخید و من همچنان در غم جدایی از نازنین روزگارم را میگذراندم معلم شده بودم و دور از شهر و روستا در منطقه ای دور افتاده خدمت میکردم اما دلم پیش نازنین بود خانواده ام نیز خوب میدانستند اما خبر نداشتند که من با اقدام خود سرانه ام در خاستگاری نا بجا از نازنین راه هر گونه تعاملی را با او بسته ام مخمصه ای بود عجیب نمی دانستم چه کنم سن و سال جوانی ام داشت میگذشت از نازنین هم بی خبر نبودم میدانستم او هم مجرد مانده و در شهری که تدریس میکند به تنهایی روزگار میگذراند گره ی کار خودم را میدانستم اما نمی دانستم چرا او تن به ازدواج نداده است تا اینکه در مدرسه ی محل کارم دوست خوبی پیدا کردم که کار مشاوره انجام میداد به فکرم افتاد که موضوع را با او مطرح کنم .اتفاقا نتیجه هم گرفتم...چرا که او خیلی صریح گفت باید باهاش حرف بزنی اگرم خجالت میکشی مادر و خواهرت رو بفرست رسما خاستگاری هر چه زودتر از تردید بیای بیرون بهتره ...راه حل او پیشتر به اندیشه ام رسیده بود اما جرات نکرده بودم عملی اش کنم اما انگار راه حل ارائه شده توسط آقای مشاور حکم صریحی بود که خودم را مکلف می دانستم به ان عمل کنم آخر هفته ای بود که امدم روستا ... قصه را برای مادر و خواهرانم گفتم و قرار شد انها به سرعت دست به کار شوند و ...
در طول دوازده روز من" بلـــــــــه "را از نازنین گرفتم به همین راحتی !!! واولین سوالی که پس از محرم شدن به هم از او پرسیدم این بود که چرا ماجرا را تا الان کش داد؟! میدانید نازنین چه گفت؟؟؟!!!پاسخ نازنین بیشتر آتشم زد ...
او در حالی که تلاش میکرد اشک و بغض وجودش را پنهان نگه دارد زمزمه کرد : (( اونروز وقتی وسط برف بازی اون حرف رو به من گفتی با خودم فکر کردم حتما اونقدر بزرگ شدم که کسی ازم خاستگاری کنه به همین خاطر بود که با دنیای کودکی ها و همبازیهایم خداحافظی کردم و رفتم تلاش کردم که بشم یه زن خوب برایه زندگی نمی دونستم تو یازده سال هم اینطوری اسیرم میکنی ... )) و خندید و قطره های اشک نشست گوشه ی چشمهای هر دو نفرمان و چقدر حرف ناگفته داشتیم که برای هم بگوییم و چه عروس و دامادی شده بودیم برای همه ...قصه ی لیلی و مجنون شده بودیم...عقد و عروسیمان به سرعت صورت گرفت و رفتیم به سراغ زندگیه مشترک . نازنین به شهر محل کار من منتقل شد و زندگیه شیرینمان پا گرفت که شیرین تر از عسل بود چشم که بر هم زدیم بچه ی اول و دوم و سوم هم در دامانمان نشستند و بزرگ شدند بچه ی اولمان مژده می خواست برود دبیرستان... نازنین معتقد بود باید او را بگذاریم دبیرستان کار و دانش اما من مایل بودم او به رشته ای برود که اخرش طبابت باشد این اختلاف نظر میان من و نازنین به جایی رسید که او قهر کرد و رفت خانه ی برادرش من هم که اینگونه دیدم پیغام فرستادم حالا که رفته ای برو اما اگر خواستی برگردی حتما باید با بزرگترت بیای که قبولت کنم !!! این پیغام من که همه ی گذشته ی شیرینمان را فراموش کرده و در زیر چرخ زندگی گم شده بودم آتش اختلاف میان من و نازنین را شعله ورتر کرد و جدایی من و او حدود سه ماه و نیم طول کشید هر چه روزگار بیشتر میگذشت لجاجت منو نازنین هم بیشتر میشد به حدی که هر دو به فکر طلاق افتادیم و به فکر مقدمات کار بودیم اما...
******
صدای نازنین را که از آن سوی خط شنیدم که سلام میکرد می خواستم تلفن را قطع کنم اما وقتی او با لحن قشنگ و دخترانه ای گفت : " آرش بیا بریم برف بازی "!!!دوباره روزهای شیرین نوجوانی هایم پس از گذشت نزدیک به 30 سال در برابر نگاهم روشن شد و پس از آنکه یک دنیا گریه کردم به خودم نحیب زدم : آرش یادت رفت که پس از آن روز برفی یازده سال هم بخاطر تو صبر کرد بدون اینکه کلامی به زبان بیاورد...
******
رفتم حمام به سرو وضع به هم ریخته ام سرو سامانی دادم بچه ها را هم که بهت زده بودند فرستادم حمام و همگی راه افتادیم به طرف خانه ی برادر نازنین ....سر راه جعبه ای شیرینی و دسته ای گل هم گرفتیم و ...
******
آن واقعه ی تلخ انگار روزگار جوانی مارا دوباره زنده کرد انگار منو نازنین برگشتیم به همان سالهای جوانی انگار عشق جوانی باز به سرمان افتاد .....
******
حالا ما میمیریم برای هم و خدا را شکر میکنیم که با تمسک جستن به روزگار جوانی و خاطر خواهیمان توانستیم کشتی طوفان زده ی زندگیمان را به ساحل موفقیت هدایت کنیم...
******
همه ی آنهایی که این روزهای گرم زندگی ما را میبینند با شوخی می گویند :
نمی دانستیم عشق برفی اینهمه قدمت دارد !
خووووب اینم از داستان عشق آرش و نازنین
امیـــــــــدوارم خوشتـــــــــون اومـــده باشـــــــــــــه
و همیـــــــــــشه تابلــــــــوی زیبـــــــای عشـــــــــــــق
بر سردر خـــــــونه ی قلـــــب مهربونتــــــون نصب باشــــه
دیگه احتمالا طبق معمول به این زودی ها هم نمیتونم بیام
شرمنـــده اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم دوستای خوبــــــــم
آخه نمی تونم همیشه بیام ... مرسی از گلایی که درکم میکنن
راستـــــــــــی عیــــد سعیـــد قــــــربان رو هم به همتــــــون
میتبریکـــــــم ، و امیـــــدوارم شب یلــــدای امسال یکی از
قشنگترین و پر خاطره ترین شبای زندگیتون باشه گلای من
منتـــظر داستــــان قشنـــــگ داداشیـــــم باشیــــــد...
با بهترین آرزوها واسه شما دوستای ناززززززززم
کوچه پس کوچه های دلتــان خالــــی مبـــــــاد
شـــــاد شــــــــاد شــــــــــــاد باشیــد
دوستـــــــــون دارررررررم
یــــــــا حـــــــــق
بوس

![]()
فهـــــــــلا باباااااااای گــــــــــلااااااااا 
نوشته شده توسط مهسا و مسعود در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 21:31 موضوع | لينک ثابت
ســـــــــلام دوستــــــای خوشملــــــــــم 
همگی خوفـــــــــین عسیسای من؟؟؟
ممنون بایت کامنتای خیلـــــــــی قشنگتـــون واقعــا به ما لطف دارید
خیلــــــــی دلم واستون تنگیده
ولی متاسفانه زیاد نمی تونم بیام و بهتون سر بزنم![]()
شرمـــــــــــــنده گـــــــــــلای
من خودتون می دونید دیــــــــــگه.... 
درس و دانشگاه
و گاهی وقتا هم مشکـــــــلات دیگه
همه ی زحمت وبلاگ هم رو دوش داداشیه نازمه
که واقعا شرمندشم
آخه اونم مشکلات خودشو داره...اونم مثل خودم دانشجوئه ولی با این حال
قربونش برم وبلاگ رو به حال خودش رها نمیکنه![]()
![]()
![]()
منم که فقط یه پست مطلب گذاشتم تو وبلاگ ، اونـــــــم پست اول
عجـــب شاهکــــاری،واقعــــا خستـــــــه نباشید میگم به خودم
خواهش میکنم بچه ها تشویق نکنید
تشکر لازم نیست شرمنده نفرمایید
بــــــابـــــــا رو رو برم
( رو که نیست ، سنگ پای قزوینــــــــه ) ![]()

اما ایندفعه دیگه داداش مسعودم حسابی ازم شاکی شده بود
![]()
گفت تا تو آپ نکنی دیگه آپ نمیکنـــــــــم
منم که نفسم بنده به داداشیمو عمرا رو حرفش بحرفم...گفتم چشــــــــــــــــم
همینجاهم بخاطر تمام زحماتش بخاطرهمه ی خوبی هاش ، مهربونیهاش
قلب پاکش ،وجود با ارزشش که همیشه باعث امیـــــدواریه منــــــه
ازش تشکــــــــــر میکنـــــــــــم ...![]()
![]()
![]()

![]()
داستان داداشیم که حرف نداشت الهی قربونش برم....![]()
![]()
کلی تجربه کسبیدم ...نتیجه گرفتم که آدم هیچ موقع نباید
عاشق بچه ی برادر شوهر خاله جونش بشه![]()
مخصـــــوصــــا اگه طرف اسمش وحید باشه
شوخی کــــــردم بابااااااااا ... جدی نگیریـــــــــد؟؟؟!!!
حالا از شوخی گذشته ، امیدوارم هیچ وقت تو همچین موقعیت بدی قرار نگیرید
خیلی سخته آدم بخواد بین خانوادش و عشقش یکی رو انتخاب کنه![]()
ولی اگه من جای اون دخترخانوم بودم حتی نمی تونستم
تصورشو کنم که اینجوری با خانوادم برخورد کنم
شاید راه بهتری هم باشه واسه رسیدن ، اما محاله پدرو مادرم و از خودم برنجونم
کار درستی نکرد نتیجه اش رو هم دید
شاید باید بیشتر فکر میکرد و با دیدن زندگیه دیگران ریسک نمیکرد![]()
امیدوارم پدرو مادرا یه خورده بیشتر بتونن جووناشون و درک کنن
و همچنین امیدوارم همه ی عاشقا به هم برسن بدون هیچ موانعی
خوووووووووب حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان منـــــــه
دوست داشتم یکی از داستانایی که نویسندشون
آبجی مهشاد خودمه بذارم تو وبلاگ، اما متاسفانه
آجی کوچولوم به دلیل حجم زیاد درساش نتونست داستانش و کامل کنه
آخه من خودم شخصا عاشق داستاناشم...یعنی در حقیقت عاشق کتابای رمانم![]()
داستانای مهشادم شبیه داستانای رمانه ، اما کوتاه و جذاب![]()
پس انشالله باشه واسه بعد.........
ببخشید بچه ها آپم طولانی شد... میتونید سیو کنید تو یه فرصت مناسب بخونید![]()
این شما و اینم اولین قسمت داستان 
گوشی را که برداشتم صدای بغض آلود نازنین را شنیدم خواستم گوشی را بگذارم روی تلفن اما او همین که سلام کرد با لحنی قشنگ و دخترانه گفت : آرش بیا بریم برف بازی ! این عبارت او جرقه ای بود بر بغض من ، گوشی را گذاشتم و نشستم به گریه ، خودم هم نفهمیدم چقدر گریه کردم فقط میدانم وقتی اشکهایم تمام شد حس کردم دیگر از دست نازنین عصبانی نیستم خودم را همان پسر پر شرو شور چند سال قبل دیدم و نازنین را هم همان دختری که ...
******
خیلی ها می مردند برای نازنین ، یک نازنین بود و یک محله . پسرهای محله از هم سبقت میگرفتند برای دیدن او ، اصلا نازنین حلقه ی انس اهالی محله بود . دبستانمان که تمام شد هر کسی شغلی دست و پا کرد فقط تعداد کمی از بچه ها درس را ادامه دادند چون روستای ما مدرسه ی راهنمایی نداشت و فقط روستای بالاتر یک مدرسه ی شبانه روزی داشت که دخترها میتوانستند در آنجا درس بخوانند و ما پسرها جایی در آن مدرسه نداشتیم .اینگونه که شد منو دو نفر از پسرها به شهر رفتیم برای ادامه تحصیل و دو سال بعد هم نازنین که دبستان را تمام کرد به همان مدرسه ی شبانه روزی رفت و توانست تا سیکل بخواند . با این همه نازنین هنوز هم محبوب همه بود و پسرها که مجبور بودند کم کم از دخترها فاصله بگیرند نمی توانستند مهر او را از دلشان بیرون کنند . این حرف دل ما نبود بلکه همه ی آبادی چنین اعتقادی داشتند گهگاه تعطیلاتی که پیش می آمد همه ی بچه های روستا بر می گشتند و دوباره ایام دور هم نشینی ها و گپهای دوستانه پا میگرفت و برای من و بقیه ی پسرها این فرصت مناسبی بود که نازنین را سیر ببینیم . روز و روزگار میگذشت... من دبیرستانی شده بودم و در شهر به درسم ادامه میدادم ...نازنین هم سال آخر دوره ی راهنمایی را میگذراند . زمستان از راه رسیده بود و برف سنگینی را برای روستای ما از آسمان هدیه آورده بود ، تعطیلاتی پشت سر هم پیش آمد و باز فرصتی فراهم شد که برگردیم به روستا ، در آن شرایط جوی مسافرت از شهر به روستای ما بسیار سخت صورت میگرفت اما من به هر طریقی که بود فاصله ی یک ساعته شهر تا روستا را با مینی بوس لکنته ای سه ساعت و نیمه امدم که ... از خدا که پنهان نبود از شما هم پنهان نباشد ، آمدم که باز نازنین را ببینم رسیدنم به روستا همان و دور هم جمع شدنها همان و باز هم با بچه ها دور هم جمع بودیم ... دشت پشتی روستا که به کوههای بلند می رسید جان میداد برای برف بازی این خبر به اکثر اهالی رسید وعصر جمعه ای همگی سرازیر شدیم به سوی دشت... کوچک و بزرگ روستا امده بودند و خیلی ها مثل من فقط می خواستند نازنین را با برف هدف بگیرند این را با شروع برف بازی همه دیدند ...چرا که یک نازنین بود و دهها گلوله ی برفی که به طرفش میرفت !!! گلوله های برف که می رفت طرف نازنین دل من می لرزید خدا خدا میکردم گلوله های برفی به صورتش نخورد دلم نمی امد او اسیب ببیند انگار او را سهم خود می دانستم گلوله های برفی را هم طوری میزدم که به پاهایش بخورد گرماگرم برف بازی بودم که ناگهان ...نازنین در دو قدمیم بود و گلوله ای برف در دستش ، تا امدم به خودم بجنبم او گلوله ی برفی اش را طوری کوبید تو ی صورتم که درد تا مغز جانم پیچید نمی دانم که چه شد که به فکرم افتاد خودم را بزنم به شیطنت افتادم روی زمین و تصنعی دست و پا زدم اما زیر چشمی مواظب بودم که ببینم نازنین چه میکند لحظاتی گذشت و او به هوای اینکه همه چیز معمولی است اعتنایی نکرد اما وقتی دید افتاده ام و بلند نمی شوم خودش را رساند کنارم و در میان شلوغی برف بازی بقیه کنارم زانو زد و آستین کاپشنم را کشید و دلجویانه پرسید: آرش... طوریت شد ...؟! عمدا سکوت کردم و خودم را زدم به مردن ! او هم پشت سر هم صدایم میکرد و لحن کلامش طوری شد که آشکارا نشان میداد مضطرب است لحظاتی گذشت لحن نازنین به گونه ای شد که معلوم بود از بابت بی حرکتی من حسابی ترسیده است حس کردم لحظه ای که باید ضربه را بزنم فرا رسیده است بعد از چند بار که تکانم داد یکدفعه چشم باز کردم و با لحنی بیمار گونه و به آرامی گفتم: پا میشم به شرطی که یه قولی بهم بدی!
نازنین که در خوف و رجاء بود و نمی دانست من عیبی کرده ام یا نه با شک و تردید پرسید حالا طوریت شده؟؟؟ ، دوباره خودم را زدم به بیهوشی نازنین بلند تر صدایم کرد و ملتمسانه گفت : باشه پاشو ببینم چه قولی میخوای بهت بدم؟؟؟همان طوری که افتاده بودم زمزمه کردم : قول بده که ...چشمهایم را بستم خجالت میکشیدم نازنین را نگاه کنم ... نازنین بی توجه به هیاهوی برف بازی بچه ها گفت : حالا چرا حرف نمیزنی؟! آب دهانم را به سختی قورت دادم و از ته دل گفتم : می خوام به من قول بدی که فقط ... نمی توانستم حرف اصلی را بزنم نازنین که دید ساکت شدم اینبار معترضانه گفت : برو بابا تو هم بازی در اوردی!!!و برخاست که برود گوشه ی پالتویش را گرفتم و نشاندمش روی زمین و باز هم با چشمهای بسته گفتم : می خوام فقط مال من باشی!!!!!!!
و زیر چشمی نگاهش کردم ... سرخی شرم را دیدم که دوید به چهره ی نازنین و ناگهان از جا بلند شد و بدون توجه به گلوله های برفی که خورده بود و هنوز هم داشت به طرفش می بارید راهش را کج کرد به طرف روستا ، ماندم حیران که چه شد و او چرا رفت !! افتادم به سرزنش کردن خودم ، خدا خدا میکردم نازنین نرنجیده باشد ، رفتن او را به تماشا نشستم و بقیه ی بچه ها که این صحنه را میدیدند آمدند طرفم و سرزنش بار علت رفتن نازنین را پرسیدند و من هم خودم را زدم به بی خبری و خودم را مظلوم نشان دادم که : « گلوله ی برفی او به صورتم خورد و بعد هم که او عذر خواهی کرد ...من نمی دانم چرا رفت » بچه ها بی خیال من شدند و برف بازی از سر گرفته شد ، فقط تک و توکی از بچه ها که انها هم مثل من در اندیشه ی نازنین بودند پکر نشان میدادند آن روز گذشت و روزهای بعدی هم امدند و رفتند و دیگر کسی نازنین را در جمع بچه ها ندید ...